این اولین مطلبی است که قرار است روی سایتم قرار بگیرد. احساس خوشحالی و هیجان دارم. از وقتی یادم میآید من بودم و کتاب و نوشتن. اولین کتابی که برای خودم خریدم کتاب به من بگو چرا بود. همیشه دوست داشتم بدانم چرا یک اتفاق می افتد. یادم نمیآید این کتاب را در چه مقطع تحصیلی خوانده بودم یا سال پنجم یا اول راهنمایی بود. حتی قبل از این سالها به نقاشی کشیدن و تمرین خوشنویسی مشغول بودم، بالاخره کاغذ و قلم همراه من بود. الان که به آن سالها فکر میکنند میبینم کار با مداد و خودکار و کاغذ و خواندن کتاب علاقه من بوده و هست. ولی آن سالها هیچگاه نمی دانستم چطور باید این کارها را در مسیری مفید تر و تاثیرگذارتر قرار دهم. فکر میکردم یک علاقه معمولی است کم کم چرا های معمولی در مورد محیط اطراف و اجسام تبدیل شد به این که چرا یک نفر می تواند شاد باشد دیگری از این محبت محروم است (خودم احساس شادی در زندگی نداشتم چون بیشتر توجه هم به نکات منفی بود). چرا یک فردی در ارتباط با فرد دیگری مشکل دارد و …. .
دوست داشتم روانشناسی را یاد بگیرم تا این گونه مشکلات مردم را حل کنم. یادم می آید از کودکی معلمی را هم دوست داشتم وقتی در خانواده عنوان کردم که دلم میخواهد در آینده روانشناسی بخوانم (خدا رحمت کند پدرم را) او گفت نمی توانی کارتونیست برایم سوال پیش آمد که چرا نمی توانم. آن زمان نمی دانستم چرا این حرف را زد. ولی الان فکر میکنم شاید او می دانست که من تحمل کمی در برابر مشکلات دارم. ولی من دوست داشتم که بدانم چطور می شود زندگی بهتری داشت و از آن مهمتر دوست داشتم راه مطمئنی را به مردم نشان دهند که بتوانند این احساس را داشته باشند که چقدر زندگی میتواند خوب باشد چقدر بهتر هم می توان زندگی کرد. سالهای راهنمایی و دبیرستان گذشت من در این سالها به دلیل مسائلی که داشتم و یکی از آن ها شاد نبودند و غصه خوردن و تحمل ناراحتیها بود دچار بیماری شدم که مجبور شدم دوبار عمل جراحی انجام دهم.
بعدها در کتاب شفای زندگی اثر خانم لوییز هی خواندم که تمام آن احساس های من در آن دوران باعث آن بیماری ها شده بود. این سالها گذشت و دبیرستان و پیش دانشگاهی گذشته دلم می خواست سر کار بروم ولی کاری پیدا نکردم. چند ماهی از اتمام مدرسه ها گذشت که پدرم دچار حمله قلبی شد و بعد از یک هفته بستری شدن در بیمارستان فوت کرد. شوک بزرگی برای من و خانوادهام بود زندگی بدون پدر هیچ معنا و مفهومی برایم نداشت. چند روز بعد از این اتفاق حدوداً ۲۵ روز بعد از طرف محل کار پدرم دعوت به کار شدم. شرایط برایم سخت بود. الان یاد حرف پدر افتادم که برای رشته روانشناسی به من گفت که نمی توانم، ولی بعد از فوتش باید به سرکار میرفتم و بدون حضور و محبتش زندگی میکردم. اینکه از خواندن رشته روانشناسی و کار در این حوزه سختتر بود. سالها گذشت و من در این سالها روانشناسی را فراموش کرده بودم ولی همچنان همان احساس را داشتم. وارد کار که شدن این سوال ها و چرا ها بیشتر شد. چرا یکی موفق است پول دارد و خانه و ماشین دارد و دیگری ندارد؟چرا یکی شخصیت بهتری دارد دیگری ندارد؟ چرا چرا چرا….؟
می دانستم که هر اتفاق خوب و بدی در زندگی حتما دلیلی دارد. و هیچ برگی از درخت نمی افتد بدون اذن خدا. یکی دو سال بعد فیلم راز را دیدم دیگر مطمئن شدند که چیزهایی که فکر میکنند درست است. باید راهی باشد که به ما کمک کند تا به خواسته هایمان برسیم. همیشه کتاب میخریدم و میخواند مهرماه مجله موفقیت میخواندم تا شاید راه و روش مشخصی را پیدا کنم. در همه آن متن ها و نوشته ها رد پای آدمهای موفق بود نشانهای از وجود این راز و راه و روش مشخص آن بود.
اگر آن زمان یادگیری را به این شکلی که اکنون می دانم بلد بودم خیلی زودتر به نتایج دلخواه میرسیدم از سال ۹۴ با استادی(عباس منش) آشنا شدم و اولین هدفم را مشخص کردم و به آن رسیدم و این شروع داستان بود.
دو سال بعد با تمام ناباوری به خاطر شرایط مالی من و همسرم توانستیم یک خانهای در پرند بخریم که البته همه اینها لطف کمک خدا بود که مرا در راهی قرار داد و کمکم کرد در زمان درست درخواستی درست را از او داشته باشم. به آموزش ایمان پیدا کرده بودم و مامانم روز به روز هم بیشتر شد و در دوره های مختلف شرکت کردم. انصافاً اساتید خوبی هم بودند جذب های خوب بزرگ و کوچکی هم داشتم. مثلاً در زمان کارمندی یک هدف مشخص کردم ( ۲۰ درصد افزایش حقوق) و به آن رسیدم در شرایطی که امکان این افزایش برای هیچ کارمند دیگری وجود نداشت.
بعدها خانه پرند را فروختیم و خانه دیگر خریدیم و اینبار خودمان در آن ساکن شدیم.
درست است روانشناسی نخواندن ولی این سال ها دانش و تجربه ای را آموختم که به وسیله آن میتوان در همه زمینهها مثل روابط، مالی، معنوی و سلامتی رشد کرده به دستاوردهای بسیار خوب و عالی رسید. مطمئن هستم اگر روانشناسی هم می خواندند چنین نتایجی را نمی توانستم به دست بیاورم که این همه زندگی من را در تمام ابعاد تغییر دهد.
قصد دارم اینجا مطالبی را بگذارم که به کسانی که سایتم را دنبال میکنند کمک کند تا بتوانند زندگی شان را مانند من، حتی بهتر از من تغییر دهند و طعم خوش زندگی را بچشند و بدانند که هر چه سختی کشیده اند می تواند به راحتی تبدیل شود اگر که مانند یک دانش آموز همیشه یاد بگیرند و در زندگیشان به کار ببندند.
نیت من: کمک به یک دوست
احساس متعالی من: شکرگزاری، شادی
به اشتراک بگذارید

آخرین نظرات: